آرتین عزیزمآرتین عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره
آراد عزيزمآراد عزيزم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

مادرانه

دلبندم، بند بند دلت را به خدايى بسپار كه بيشتر از من هوايت را دارد....

واکسن شش ماهگی

آرتین عزیزم سلام   اول از همه خـــــــــــــــــــــداروشکر میکنم که این واکسن پراسترس شش ماهگی هم به خوشی انجام شد. روز شنبه 18 خرداد بالاخره رسید و نوبته واکسن شما بود ، ساعت شش و نیم عصر وقت داشتیم که خوشبختانه سر موقع رفتیم تو . اولش من یخورده سوال داشتم از خانم دکترت و بعد نوبت واکسن رسید وای بازم لحظه استرس زایی بود آخه میدونی بیشتر دلم میسوخت برات چون وقتی خانم دکتر به بابا گفت آرتین رو بخوابون رو تخت تو داشتی بازی میکردی و می خندیدی گفتم وای بچم الان خندش تبدیل به گریه میشه ، به منم گفت شما بشین پدرش پاهاش رو بگیره دوست داشتم خودم پاهات رو میگرفتم ، چون سر واکسن چهارماهگی تنها بودم بابا کار داشت نتونسته بود بیاد و...
21 خرداد 1392

تولد نیم سالگی

پسر پاییز طلاییه من;   ♫♫♫ ای جونم قدمات رو چشام بیا و مهمونم شو گرمی خونم شو ببین پریشون دلم بیا آرومم کن... ای جونم میخوام عطر تنت بپیچه تو خونم تو که نیستی یه سرگردون دیوونم ای جونم بیا که داغونـــــــم... ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم آی که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم... ای جونم دلیل بودنم عشقم مثله خون تو تنم آی که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم... ♫♫♫ ای جونم خزونم بی تو ابر پر بارونم بیا جونم بیا که قدر بودن تو میدونم میدونی اگه بگی که میتونی منو به هرچی میخوام می رسونی تو که جونی... بیا بگو که میمونی ای ...
9 خرداد 1392

پدر

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر   پدر که باشی به جرم پدر بودنت، حکم همیشه دویدن برایت میبرند بی اعتراض به حکم فقط میدوی ! و در تنهایی ات نفسی تازه میکنی ... پدر که باشی در بهشتی که زیر پای تو نیست بازهم دلهرهایت را مرور میکنی ... در هر چین و چروک صورتت یه قصه از زندگی خوابیده و در عمق نگاهت یه انتظار و چشم به راهی است بی پایان ...   ...
1 خرداد 1392

مهمونی خونه مریم جون مامان رسپینا

سلام یکی یه دونه مامان بالاخره بعد از شش ماه و خورده ای رفتیم خونه رسپینا خانم ، دوستی که از دورانه جنینی تا الان با هم دیگه هستین و تو یه روز بدنیا اومدین با این تفاوت که تو شش صبح بدنیا اومدی رسپینا هشت صبح دو ساعت بزرگتری . من و مریم جون که مامانه رسپیناست از دوران بارداری یعنی زمانی که شما هفت ماه بود که تو دلم بودی باهم دوست شدیم ، دوستیه ما هم جالب بود . تو نی نی سایت باهم دیگه دوست شدیم و از اونجایی که سنه حاملگیمون هم دقیقا یکی بود باهم دیگه قرار گذاشتیم که بریم کلاس بارداری و این شد آغاز دوستیه ما. از وقتی هم که بدنیا اومدین قرار بود یه روز من برم خونه اونا یه روز هم مریم جون و دخترنازش بیان پیشه ما که بالاخره روز...
1 خرداد 1392

واسه تو

ღ•*•ღواسه تو ღ•*•ღ انقدر دوستت دارم که نگران خودمم اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم نه میشه بی تو بمونم نه می دونم که میمونی همه ی ترسم از اینه که یه روزی پیشم نمونی نگران لحظه هامم که منو بی تو نمی خوان نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان انقدر دوستت دارم که نگران خودمم اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم   ...
31 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مادرانه می باشد