آرتین عزیزمآرتین عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره
آراد عزيزمآراد عزيزم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

مادرانه

دلبندم، بند بند دلت را به خدايى بسپار كه بيشتر از من هوايت را دارد....

سیسمونی آقا آرتین و وداع با روز آخر بارداری شیرینم

سلام آرتینم ، نفسم ، همه وجودم خوبی مامانی ، جات تنگ شده آره، میدونم از کم تکون خوردنات معلومه . ولی این یه روز رو هم طاقت بیار پسرکم ، داره کم کم لحظه موعود نزدیک میشه . از دستم ناراحت نشی مامانی ولی راستش دلم خیلی زیاد برای این دوران دوست داشتنیم تنگ میشه آخه من خیلی حسودم دوست دارم وقتی یه چیزی متعلق به منه مختصه خودم هم همیشه بمونه اصلا دوست ندارم با کسی تقسیمش کنم . گفتم که حسودم دیگه. راستی مگه میشه قلب کسی بیرون از جسمش بتپه، پس چرا قراره قلب من فردا بیرون از دلم بتپه........ اما از همه قشنگتر دیدن روی ماه شماست پسرگلم ، ان شالله فردا روی ماهت رو  می بینم... وقتی تصور لحظه ای که میخوام برم بیمارستان، خداحافظ...
8 آذر 1391

پر از احساس

تو آمدی و خدا خواست پسرم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی   تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت ياسينم باشی   خدا کند که ببینم گلي ز گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی   خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر پدرت باشی   همیشه کاش که یک سمت ، پدرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی   تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی   بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست پسرم باشی ...
8 آذر 1391

تولد بابا

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد...روز تو! روزی که تو آغاز شدی! همســــــر عزیزم تولدت مبارک . . . . . . .   سلام باباجونم من آرتین هستم فکر نکن من تو دله مامانی هستم و هیچی رو نمیفهمم ، من میدونم که امروز تولد شماست کلی هم برای شما تو دله مامان رقصیدم اگر قبول نداری نوار قلبم رو نگاه کن که ضربانش به 180 رسید...... بله من اون موقع داشتم میرقصیدم برای تولد شما. بابای خوبم از اینجا هزار تا بوس برات میفرستم تا بدونی منم خیلی خیلی شما رو دوست...
28 آبان 1391

هفته سی و پنجم 8 آبان

پسر دوست داشتنی من سلام   الهی قربونت برم که دلم برای وبلاگت کلی تنگ شده بود، آخه مامانی یخورده درگیر کارای شما بود پسرکم ببخش مامانی رو . بالاخره ما وارد ماه نه شدیم پسرم ، دردای منم روز به روز جدیدتر و بیشتر میشه میدونم همشون طبیعیه و به قول دکترم دارم مامی میشم دیگه باید تحمل کنم اما با این حال وقتی به این فکر میکنم چند روزی بیشتر مهمونه دله من نیستی یخورده دلم میگیره ، میدونم دلم برای این روزها تنگ میشه ولی باید بیایی نمیشه که همیشه اون تو بمونی شازده کوچولو. راستی گوگولی ، (یادم باشه در مورد گفتن کلمه گوگولی اون پایین یه چیزی برات بنویسم ) شما متاسفانه هنوز اسم نداری چون من و بابا تصمیم داریم روز عید غدیر ا...
8 آبان 1391

شاهزاده ی من

شمردن بلدم از خیلی سال پیش.....اما این روزها گم می کنم لحظه ها و ساعتها را.......تقویم کوچک روی میز را صد بار بیشتر از قبل ورق می زنم...مدام می نشینم و می شمارم روزهای با تو بودن را....هفته ها حالا برایم معنای دیگری دارد هم برای من و هم برای آنهایی که بعد از احوالپرسی می پرسند الان هفته چندی؟؟؟ و این یعنی چند هفته مانده تا به تو رسیدن. مدتهاست که دیگر یک نفر نیستم.شده ام دو نفر، دو تا قلب که به فاصله کمی می تپند و تجربه می کنن روزهای با هم بودن را... فرشته نازم بالاخره قشنگترین صدای زندگی به گوشم رسید. صدای تپش قلبت که وجودم را غرق شادی کرد و اشکهایم را سرازیر ...حس قشنگ مادری را درونم به پا کردی و مرا شیفته خود ساختی.ذره ذره به زمین نزدی...
7 آبان 1391

هفته سی ام 28 شهریور

پسر کوچولوی سی هفته ای من سلام   وای خدایا بالاخره من و پسرم وارد هفته سی ام شدیم ، مرسی خدا جونم چقدر زود گذشت باورم نمیشه ، پسرم داره روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه و من عاشق تر مامانی برات خبرای خوب و بد دارم اول خبر بد رو بگم (زیاد بد نیست نگران نشو) متاسفانه من هفته پیش رفتم آزمایش GCT که مربوط به دیابت بارداری هست رو دادم ولی جوابش زیاد خوب نبود، قندم بالا بود البته خیلی نه یه کم ، حد نرمالش 140 بود که برای من 152 شد  خانم دکتر بهم رژیم غذایی داد ، بهش گفتم خانم دکتر من تو این هفت ماه وزن که اضافه نکردم هیچ تازه لاغرتر از زمان بارداریم هم شدم چرا قندم رفته بالا گفت ربطی به اینا نداره و اکثر خانومای...
29 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مادرانه می باشد